زندگی آب روانیست روان میگذرد .................
آنچه اقبال منو توست همان میگذرد
........................................................
بگیر از من گل یاد بودی
که تنها لایق این گل تو بودی
هزاران خواستند از من بگیرند
ندادم
چون عزیز من توبودی
فهیمه مقدس من
من و تو(فهیمه)
یه روز سرد زمستونی
دستمو گرفتی گفتی از ته دل دوستت دارم
بهت گفتم حاضریی با من بمونی؟
گفتی اگه منو به قلبت راه بدیی
گفتم قلب من مخروبه ایی بیشتر نیست
گفتی پس عشق منو کجا نگه میداریی
گفتم توی یک صندوقچه عزیز
در اعماق روحم
ولی آدمای زیادیی نتونستن اونو ببینن
گفتی بگذار صندوقچتت وببینم
من ساده دل هم گفتم پس چشمهات و ببند
چشمها رو بستی
گفتم از این همه قید خارج شو
به صدای روحم گوش کن
خندیدی و گفتی چه روح آرومی داریی؟
گفتم بیشتر دقت کن
تبسمی شیرین کردیی ....
گفتم ماه رو ببین؟ اون چشم منه
دریا رومیبینی؟ اون افکار منه
ستاره ها رو نشمر!این تنهاییه منه
شنهای ساحل رو ببین! این اندازه عشق منه
نم نم بارون رو حس میکنی؟اینها غرور منه
اخمی کردی و گفتی میخوام سریع تر صنوقچه رو ببینم
گفتم واقعا میخوای ببینیش؟
داد زدیی می خوام بدونم صنودقچه کجای روح توست ؟
دستت رو گرقتم و به طرف مخروبه ای رفتیم
تو رو بردم سر یک قبر
گفتم اون قبر ومیبینی ....
تا خواستم ادامه حرفم رو بزنم
گفتی دیگه نمیخوام صندوقچه عزیزت و ببینم و رفتی
من تو رو به عمق روحم برده بودم
اون قبر قلب من و صندوقچه ی عزیز من اونجا بود
(با وجودیی که این نوشته پر از اشکال ولی حقیقت دار!!!!)